تبليغاتX


بهارنارنج

بهارنارنج

قصه دلتنگی

 

يادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننويسم که آزار دهد کسی را
يادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نيست

يه مدت نمی تونم بيام شايد دو ماه دلم برای همتون تنگ می شه تا اون موقع خدانگهدار


+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 16:18 توسط الناز |


 

به نام تو ...

بازم دلم گرفته به اندازه تمام کهکشانها و همه آدم ها و تمام عشق ها و پاکی ها و ناپاکی ها. يعنی ممکنه آدمهايی وجود داشته باشن که مثل من اين همه سردرگم و بلاتکليف، توی زندگی ،اينقدر کلافه، از دست خودش وبقيه نمی دونم ولی حس خوبی ندارم

زندگيم عوض شده يه شکل ديگه شده يه شکل غريب که هنوز نمی دونم چی شده و قراره کجا بره

خيلی می ترسم از همه چی از آينده ، از گذشته و حال ...

می دونم کمکم می کنی و من اميدم به توئه ....

                                                دوستت دارم خدا

 

تو تنهايی

"زندگي يك مسير كاملا يك نفره است".

تو تنها هستی. بدون هيچ حامي به اين دنيا گام ميگذاري و بدون هيچ حمايتي از اين دنيا مي‌روي.

فقط درصورتي مي‌توان با قدرت تمام ديگران را بخشيد و مسئوليت واقعيتهاي تلخ و شيرين زندگي را كه بر ما روا شده اند بر دوش كشيد كه معناي واقعي اين جمله را بدون غم و نااميدي و حسرت بپذيريم كه " زندگي يك مسير كاملا يك نفره است ".

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 16:3 توسط الناز |


 

روز مادر رو به مامان خودم و همه مامانهای گل تبريک می گم

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 0:50 توسط الناز |


دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.نامزد وی به عيادتش رفت و در ميان صحبتهايش از درد چشم خود ناليد. بيماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عيادت نامزدش ميرفت و از درد چشم ميناليد. موعد عروسی فرا رسيد. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم ميگفتند چه خوب عروس نازيبا همان بهتر که شوهرش نابينا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنيارفت، مرد عصايش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نياوردم"

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 2:41 توسط الناز |


 

 

تو را يک روز خواهم ديد

 

به صبحی سرد يا عصری ملال انگيز

 

و يک بار دگر شايد نگاهم در نگاهت خيره خواهد شد

 

کنار کوچه ای يا در خيابانی شلوغ و گيج

 

سلامی گرم خواهم داد و لبخندی سراپا آه

 

نگاهم با تو خواهد گفت زندگی يعنی سقوط از اوج حسرتها

 

و ديگر من تو را ....

 

و ديگر من تو را هرگز نخواهم ديد ...

 

 

 

 

تصور می کنيد

در حاشيه ی دريا

هنوز ماهيان عاقلی را

می شود صيد کرد،

برای آکواريوم های مجلل تان

تا به ديگران فخر بفروشيد

ذوق زندگی هاتان را...!!!

 

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 13:47 توسط الناز |


 

 

 

فرصتی نيست

فاصله بين بودن و نبود چقدر کم است

فاصله بين گناه و پاکی کم است و باريک

فاصله مرگ و زندگی اندک است و ..

به راستی در خواب خرگوشی فرو رفته ايم و دچار فراموشی شده ايم

راهمان گم شده و ادعا به اسمان رسيده فرياد می زنيم : {من }

و افسوس که وجودمان تهی و پوچ است ...

گفته بودم و حال ايمان دارم که بابت تمام غرورهای بيجا

بابت تمام ادعاهای بيهوده و پوچ

بابت تمام اشتباهاتی که با چشمان باز انجام ميدهيم

بايد جوابگو باشيم    نه به خدايی که ما را عذاب کند      نه ...

به وجود خودمان ... به احساسات خودمان ... به وجدان خودمان ...

خدايا قدرتی عطا کن تا منيت خود را فراموش کنيم و با چشمان باز حرکت کنيم...

 

 

گفتند ستاره ها را نمی توان چيد...

آنان که باور کردند حتی دستی برای چيدن ستاره ها دراز نکردند...

اما...

اما باور کن...

 که من به سوی دورترين ستاره ها دست يافتم و با اين که دستانم تهی ماند...

چشمانم لبريز ستاره شد......

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 13:36 توسط الناز |


 

روزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند. آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند.
در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد: «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»
پسر پاسخ داد: «عالي بود پدر!»
پدر پرسيد: «آيا به زندگي آنها توجه كردي؟»
پسر پاسخ داد: «فكر مي كنم!»
پدر پرسيد: «چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟»
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت: «فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا. ما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست!»
در پايان حرفهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه كرد: «متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعا چقدر فقير هستيم»!

 

سلام

نمی دونم به اهنگ های  بندری علاقه دارین یا نه؟

 

چند تا از این اهنگ ها رو گذاشتم

 

اگه دوست داشتین می تونید دانلودش کنید فکر کنم به امتحانش می ارزه

پیوند

 

منصفی

 

احمددیده جهان

 

محمد روهنده

 

 

 

  

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 14:14 توسط الناز |


 

 

نمی توانم عهد کنم که تغییر نخواهم کرد

 

نمی توانم عهد کنم که خلقیات متفاوت نخواهم داشت

 

نمی توانم عهد کنم که گاهی احساسات تو را جریحه دار نخواهم کرد

 

نمی توانم عهد کنم که آشفته نخواهم شد

 

نمی توانم عهد کنم گناهانم را نشان نخواهم داد

 

اما ...

 

می توانم عهد کنم که همواره پشتیبان تو خواهم بود

 

می توانم عهد کنم که افکار و احساساتم را با تو سهیم خواهم بود

 

می توانم عهد کنم که تو را آزاد خواهم گذارد تا خودت باشی

 

می توانم عهد کنم که هر کاری که انجام دهی درکت خواهم کرد

 

می توانم عهد کنم که با تو کاملا صادق خواهم بود

 

می توانم عهد کنم که با تو خواهم گریست و خواهم خندید

 

می توانم عهد کنم که کمکت خواهم کرد که به هدفهایت برسی

 

اما...

 

بیش از همه می توانم عهد کنم که تو را دوست خواهم داشت ...

 

 

 

 

کاش می شد سه چیز از کودکان یاد بگیریم : بی دلیل شاد بودن و پای

 

 کوبیدن ، همیشه سرگرم کار بودن و بیهوده ننشستن ، حق و خواسته

 

 خود را با تمام وجود خواستن و فریاد زدن

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 1:10 توسط الناز |


 

                                                                       

برای چی تاریخ که می ذارین ، می نویسین 27/2/86 ، دلتون مباد به جای اسم ماه (حالا هر ماهی ) یه شماره بزارین ؟ دلتون میاد نگین ۲ مهر؟ 15 تیر ، 16 اسفند ؟ اردیبهشتو که دیگه نگو، واقعاً بهشته ، آدم کیف می کنه وقتی می گه 27 اردیبهشت . بخصوص 27  خلاصه اینا رو نوشتم که بگم امشب تولد دوست گلم سمیه است امیدوارم سالهای سال به خوشی و با همین دل مهربونش سپری کنه در کنار همه اونایی که دوست داره و دوستش دارن

 

 

 

تولدت مبارک عزیزم

 

 

 

 چه لطیف است حس آغازی دوباره ،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس ...

و چه انداره عجیب است ، روز ابتدای بودن !

و چه اندازه شیرین است امروز ...

روز میلاد ...

روز تو !

روزی که تو آغاز شدی!

27 اردیبهشت روز میلاد سمیه عزیز

 

  

 

اینم یه جشن کوچولو از طرف من و دالیا

دوستت داریم و همیشه به یادتیم

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:31 توسط الناز |


 

تو می خواستی من مثل تو باشم

 

من می خواستم تو مثل من باشی

 

و همیشه تنها بودیم

 

اگر تو همیشه خودت بودی

 

و من همیشه خودم بودم

 

تنها نمی شدیم

 

ما با دو «تو»

 

یا با دو «من»

 

ما نمی شدیم

 

من با تو

 

تو بامن

 

ما می شویم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 18:14 توسط الناز |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

در آن هنگام که عطر بهار نارنج در کوچه های شب پیچید ،و در آن هنگام که نسیم خنک پاییزی گونه های سرد و خشکم را نوازش می داد ،پاییز را حس می کردم و رفتنش را


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

قالب های نایت اسکین
کدهای جاوا
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386


آرشیو موضوعی

داستانهای کوتاه
دلتنگی های من
شعر


پیوندها

غم تنهایی (غریبه)
ماه نقره ای
سفارش کد آهنگ (غریبه )
بستکی های گل (محمد)
عاشقترین پروانه (سمیه عزیز)
فرشته کوچولو
قطره باران
خرها عمر دراز دارند
an_alone_angel سولماز
فقط خودم و خودت
الف لام میم
بی نهایت
فقط به خاطر تو ...
بن بست عشق
به او بگویید دوستش دارم
آدمکها (وبلاگ گروهی )
لبخند عشق
کلبه عشق بارانی
یک نکته از این معنی
شکسته ترین (ندا)
مجموعه ترفندهای کامپیوتری (امین)
حرفهای یک قورباغه
" نقد ساده "
مهربانی کیمیا نیست
پسری در سکوت شب
اوج آسمان (پرستو )
اگه بودی حالا...
متولد شب یلدا


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب

POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS



بهترین وبلاگ ایرونی