میان گریه هایم راهی برای عبور توست می دانم عادت کرده ای رهگذر لحظه های بارانی ام باشی این بار هم بگذر و چشم هایت را به پنچره ای بده که شب و روز مرا نگاه می کند... طوبا ابراهیمی فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا ... د رگلو شکست قیصر امین پور









+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 20:31 توسط الناز |
فقط برای من لج کرده ای نشسته ای گوشه اتاق ... آرام نشسته ای اخم کرده ای ... زانوهايت را بغل گرفته ای و آرام اشک می ريزی ... مثل بچه ای که دست عروسک پارچه ايش پاره شده باشد و هيچ چيز جز قول يک عروسک زيبا تر شادش نکند ، منتظر يک نگاه از طرف او می شوی ... می آيد آرام ... می نشيند کنارت ... دست هايت را می گيرد ... می برد سمت صورتش ...نوک انگشتانت را می بوسد...صورتش را می آورد جلو... يک قطره اشک روی صورتت ليز می خورد آن را می بوسد و آرام توی بغلش جا می شوی ... بغض کرده ای ... واما ، سکوت ... چشمانت را بسته ای ، او اما نه ... چشم دوخته به دست هايش که قفل شده توی دستهای تو ... آرام توی گوشت زمزمه می کند: همه ی تقصيرهای دنيا گردن من ! راضی می شی بانو ؟! نفسش را روی صورتت حس می کنی ... تمام نفس هام مال تو... بگی نفس نکش نمی کشم ... بگی بمير... ميميرم ...قهر نکن بانو ... قهرنکن ... مثل بچه ای که قول يک عروسک گرفته باشد... دستانت را حلقه می کنی دور گردنش ... نگاهش می کنی ... درست توی چشمانش را نگاه می کنی و می گويی : نفس نکش ... بغض می کند ... اول آشتی ... می گويی نفس نکش ... می گويد تا هر وقت تو بگويی نمی کشم ... نفسش را حبس می کند ... انگشتت را می گذاری روی لب هايش که از هم باز نشود ... چشمانش را می بندد ... چند لحظه بعد ...قفسه سينه اش حرکت نمی کند ...می ترسی ... يک لحظه از تصور اينکه ديوانگی کند مثل هميشه می ترسی ... دستت را برمی داری ... چانه اش را می بوسی : نفس بکش ... اما فقط واسه من ... نفسش را می دهد بيرون : آشتی ؟... قهر نبودم که ... می خندی و با بغص می گويی : می خواستم نفس هات رو به اسمم کنی ... پيشانی ات را می بوسد ... فقط برای تو نفس می کشم ... قهر نکن بانو...
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 1:49 توسط الناز
پسر نوح به خواستگاری دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش کرد و گفت: نه ،هرگز؛ همسری ام را سزاوار نيست؛ تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را ناديده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی، به پيام و پيمانش نيز. غرورت غرقت کرد. ديدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوهها. پسر نوح گفت: اما آن که غرق ميشود، خدا را خالصانه تر صدا می زند، تا آن که بر کشتی سوار است. من خدايم را لابه لای طوفان يافتم، در دل مرگ و سهمگينی سيل. دخترهابيل گفت: ايمان، پيش از واقعه به کار می آید. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی، هر کفری بدل به ايمان می شود. آن چه تو به آن رسيدی، ايمان به اختيار نبود. پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست. پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند، امنند و خدايی کجدار و مريز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من اما آن غريقم که به چنان خدای مهيبی رسيدم که با چشمان بسته نيز می بينمش و با دستان بسته نيز لمسش ميکنم. خدای من چنان خطير است که هيچ توفانی آن را از کفم نمی برد. دختر هابيل گفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری، گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد. پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد وگفت: شايد آنکه جسارت عصيان دارد، شجاعت توبه نيز داشته باشد. شايد آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد! دختر هابيل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد وآنگاه گفت: شايد، شايد پرهيزکاری من به ترس و ترديد آغشته باشد، اما نام عصيان تو دليری نبود. دنيا کوتاه است و آدمی کوتاه تر. مجال آزمون و خطا اين همه نيست. پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه کن، به شاخه هايش. پيش از آنکه دستهای درخت به نور برسند، پاهايش تاريکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسيدن به نور بايد از تاريکی عبور کرد. گاهی برای رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت. من اينگونه به خدا رسيدم. راه من اما راه خوبی نيست. راه تو زيبا تر است، راه تو ايمن تر، دخترهابيل! پسر نوح اين را گفت و رفت. دختر هابيل تا دوردست ها تماشايش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود مي گويد: آيا همسريش را سزاوار بودم؟! "عرفان نظر آهاری"
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 11:59 توسط الناز |
چه آدمها زود عوض می شن چقدر به همه چی راحت عادت می کنن وخومی گيرن البته غير از بعضی چيزا... يه موقع بود که اگه روزی چندين بار به وبلاگم سر نمی زدم و نظرات رو نمی خوندم انگار يه چيزی گم کرده بودم مرتب نظرات رو چک می کردم و جواب می دادم چقدراينجا احساس راحتی می کردم با چه شوق و ذوقی اپ می کردم و منتظر بودم نظرات رو در مورد پست جديدی که می زارم بدونم اما حالا ... ديگه اصلا حوصله ندارم بيام به وبلاگ سربزنم شايد چهار پنج روز يه بار شايد هم هفته اصلا بحث گرفتاری و مشغله هم نيست نه اتفاقا روزهام خيلی هم تکراری شده وبيشتر وقتها بی حوصله و کلافه... به هر حال... چيزی به عيد نمونده اميدوارم حال و هوای منم با اين سال جديد تغيير کنه و به اين روزها عادت کنم اگه خدا بخواد و کارها درست شه شايد يه مسافرت کوچولو برم برا همتون توی اين سال جديد آرزوی موفقيت و خوشبختی می کنم و اميدوارم به تمام آرزوهای قشنگتون برسيد ومنم دعا کنيد . دوستتون دارم و براتون بهترينها رو می خوام سال جديد رو هم پيشاپيش بهتون تبريک می گم
هـنــوز هــم بـرای تـو پـُـر از دلـيـل بـودنــم همين که حرف می زنم ، همين که راه می روم هنوز ماجرای ما سر زبان مردم است به هر طرف که می روم ، پر اشک و آه می روم <<تو نيستی..... هنوز من ، به ياد با تو بودنم!!!>>
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 17:40 توسط الناز |
اوايل حالش خوب بود ؛ نـميدونم چرا يهو زد به سرش. حالش اصلا طبيعي نبود .هـمش بـهم نگاه ميكرد و ميخنديد. به خودم گفتم : عجب غلطي كردم قبول كردم ها.... اما ديگه براي اين حرفا دير شده بود. بايد تا برگشتن اونا از عروسي پيشش ميموندم.
خوب يه جورائي اونا هم حق داشتن كه اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن يهو ميزد به سرش و ديوونه ميشد مـمكن بود هـمه چيزو به هم بريزه وكلي آبرو ريزي ميشد.
اونشب براي اينكه آرومش كنم سعي كردم بيشتر بـهش نزديك بشم وباهاش صحبت كنم. بعضي وقتا خوب بود ولـي گاهي دوباره به هم ميريـخت. يه بار بـي مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داري؟ قبل از اينكه چيزي بگم گفت : وقتـي از اونا ميخورم حالـم خيلي خوب ميشه . انگار دارم رو ابرا راه ميرم....روي ابرا كسي بـهم نـميگه ديوونه...! بعد با بغض پرسيد تو هم فكر ميكنی من ديوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من ديوونه تره . بعد بلند خنديد وگفت : آخه به من ميگفت دوستت دارم . اما با يكي ديگه عروسي كرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسيشه....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 0:8 توسط الناز |
دلم خيلی تنگه ... شايد هم يه جواريی گرفته ...نمی دونم.. شايد اينجا الان که احساس تنهايی می کنم ... که فقط دلم می خواد گريه کنم و دوست ندارم هيشکی اشکام رو ببينه ... دلم می خواد خيلی حرفها بزنم به خيلی ها تمام اون چيزايی که توی دلم بوده و هست ... بدون اينکه کسی دائم بخواد باهام بحث کنه ... جوابمو بده ... اينجا بهترين جاست واسه حرف زدن و فرياد کشيدن بدون هيچ اعتراضی ... دلم بدجور شکسته ... احساس می کنم کم آوردم ... يعنی اشتباه بود کارم ؟ يعنی توی اين مدت من همش توی خواب و رويا بودم ... باور نمی کنم به خيلی چيزا ايمان داشتم و دارم حتی به روياهام ولی اين چند روز رو که به ياد می يارم از خودم از اين توهم و خيالاتی که برا خودم ساختم متنفر می شم ... باور نمی کنم تمام تصورات من اشتباه بوده اصلا باور نمی کنم ولی چرا اينطوری شد؟ خيلی حرفها توی دلم هست که بگم ... اما ديگه زمان اين حرفها خيلی وقته تموم شده ... بگذريم ديگه گفتنش هم زياد مهم نيست ... امشب خيلی دلم گرفته ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 1:47 توسط الناز |
"دلواپس اشك هايي كه سرازير نشدند نيستم
دلواپس نگاه هايي كه خيره نماندند نيستم
دلواپس گونه هايي كه از خجالت سرخ شدند نيستم
دلواپس گوش هايي كه نجواهاي دلخواهشان را نشنيدند نيستم
دلواپس لب هايي كه به غم برچيده شدند اما به لبخند گشوده نشدند نيستم
دلواپس بوسه هايي كه بر روي لب ها پرپر شدند اما چيده نشدند نيستم
دلواپس ضربان هاي تند قلبم كه براي كسي كه مثل هيچ كس بودم ، مي تپيدند نيستم
دلواپس دندان هايي كه در نهايت كينه از قدرت عشق به هم ساييده شدند نيستم
دلواپس خودم نيستم
حتي
دلواپس تو هم نيستم
... فقط
... فقط
... فقط
فقط عجيب دلتنگم ""
+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 1:44 توسط الناز |
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 15:58 توسط الناز |
گاهی گاهی کم می شوم و می شکنم . گاهی "من " نيستم و ديگری شده ام . گاهی صدا می شوم و می گويم آنچه را نبايد بگويم . گاهی پرنده می شوم و پرواز می کنم جايی که به قفس می رسد لـحظاتش. گاهی تو به ديدنم نـمي يايی و می شوی غصه نيامدن و نديدنـها . گاهی صدايت می کنم و نـمي شنوي و می شنود بيگانگان و گمراه ميشوم . گاهی بايد دلم را قفس کنم و يادت نرود از وجودم . گاهی خدايا گاه و ناگاه يادت می کنم ...
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 1:2 توسط الناز |
ماه رحـمت !!! اصلا تا حالا فکر کرده ايـم که چرا روزه می گيريـم ؟؟ فقط به خاطر اينکه کسی بـهمون گفته بايد روزه بگيريـم ؟ اگر اينقدر حرف گوش کن هستيم چرا به چيزهای ديگه گوش نـمی ديـم ؟ چرا دروغ ميگيم و چرا هم ديگه رو ناراحت ميکنيم ؟ چرا با حرف ها و رفتارهامون هـمديگه رو عذاب ميديـم ؟ چرا نامهربونيم و قدر زندگی هامونو نـمی دونيم ؟ فکر کنم روزه گرفتن به غير از لذت افطاری و ديدن سريالـهای تلويزيون يه خوبی ديگه هم داره اينکه واقعا ميتونيم يک ماه خودمونو حفظ کنيم و گناه نکنيم و مثل انسانـها رفتار کنيم . بيايـم واسه هـمديگه تو اين ماه دعا کنيم و از خدا بـخواهيم به هـمه ما کمک کنه تا بتونيم خودمونو بشناسيم . خودت هـمه را هدايت کن .
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 1:33 توسط الناز |